دست‌نوشته‌هایی پیرامون ادبیات، هنر و جامعه از خشایار مصطفوی
درباره‌ِ‌ی من About me:

عقرب‌های سفید


هیچ نمانده، من مانده‌ام و یک خواب سفید، ساری، جاری
تمام شده‌ام
 چون تیغی با چند اصلاح درخشان
 یا آب جوب خیابان که سیل بود
تمام شده‌ام


 چون زنگ‌های ممتد تلفن یا خبر خوش روزنامه‌ها...
ِکی بود؟ نمی‌دانم. گفت، نگفت زار می‌زد: دوستت دارم با همین پنجاه و سه کیلوگرم دوستت دارم.
فردا پنج‌شنبه است و دیشب من خواب عقرب‌های سفید کوچولو می‌دیدم
تازه امروز که شد دوره‌ام کرده‌اند در حلقه‌ای از آتش.
دلم می‌خواهد خودم را در آغوش این انزجار بگیرم.
لبانش را گاز بگیرم و با شرم بگویم این است رسم بوسیدن

خود من سایه‌ی کسی‌ست که رفته است.
کسی که خبر مرگ‌اش حتی اسم‌اش را هم به من نگفت.
من دیگر پز نمی‌دهم که عزیزم این روزها  هم تمام می‌شود، که نمی‌شود

 و به دنبالش مثل هر روز به تماشای رقص جوشان‌هایم در لیوان نمی‌نشینم.
من خودم را می‌خواهم، خودم را
خانم‌ها آقایان،  شما هر روز بیست و دو لیتر اکسیژن صرف می‌کنید و می‌دانم شما هم همه شاعرید و این نفس‌تان است که مدام می‌گیرد.

خشایار مصطفوی


به تاریخ اسفند نود